تبليغاتX
سکوت و تمنا

چهارشنبه 1389/11/06

خانم وزیر کمی تامل کنید...

  # مدتی قبل مطلبی با عنوان (فاجعه در بیمارستان...) به دستم

  رسید که تا همین حالا...

فکرم را مشغول کرده  و دلم رو آتیش زده به شدت و شاید هم به

جهتی در تعجب هستم ازین جماعت بی وجدان و خدانشناس...

 وقتی این ایمیل رو برای دوستام فرستادم یکی از اونها

که مهر ماه همین امسال ٬ پدر ش رو از دست داد، برام ایمیل زد

که داغ دل منو تازه کردی و برام توضیح داده بود که پدرش بعد از

عمل قلب در بیمارستان  ج ما ران  تهران در اثر ضعف شدید  حاصل

از همین زخم  به رحمت خدا رفت... واقعاْ  خانم وزیر شمادر کدوم

استان دارید  بیمارستان افتتاح می کنید که دست کم در ۲ تا

بیمارستان در پایتخت  باید بیمار قلبی در اثر کوتری  و بی توجهی

کادر بیمارستان ( از رئیس و مدیر گرفته تا مسئول تجهیزات

پزشکی و پرستار) دچار چنان زخمی بشه  که از شرم... از ضعف

،از درد و رنج فقط به مرگ فکر کنن؟؟؟ و نهایتاْ خانواده ای داغدار

بشوند وپزشک معالج حتی یه معذرت  خواهی هم نکنه.. دست

مریزاد ... #

((فاجعه در بیمارستان امام خ  بخش جراحی قلب: اینجا بیمارستان امام خ 

تهران.بخش ICU OPEN HEART طبقه چهارم.بخش جراحی قلب باز من

دانشجوی ترم ؟ کارشناسی پرستاری دانشگاه تهران هستم تا روز دوشنبه

این هفته در این بخش کارآموزی داشتیم بطور بسیار عجیب متوجه شدم

که تمامی بیماران که از اتاق عمل بیرون می آیند دچار سوختگی در ناحیه sacrumیااستخوان باسن هستند

و این زخم سوختگی بسته به حال عمومی بیمار یا بسیار وسیع و عمیق

شده یا در طولانی مدت و به سختی بهبود میابد اکثر بیماران بدلیل وضعیت

نامناسب جسمانی دچار عوارض بسیار وخیم این سوختگی میشوند. اغلب

بیماران هم دچار سوختگی در ناحیه پس سر میباشند.در حالت عادی و

روال طبیعی جراحی قلب (هر نوع جراحی مربوط به ساختمان قلب یا

عروق کرونر و یا نسج اطراف) نباید چنین سوختگی ای ایجاد شود.با پرس و

جو از پرسنل بخش متوجه شدم این سوختگی احتمالا بدلیل نقص در

دستگاه CUATER میباشد که این دستگاه با یک صفحه ی فلزی که در

ناحیه استخوان sacrum استخوان باسن بیمار قرار داده میشود، به بیمار

وصل میباشد. علی رغم اینکه تمام اساتید جراحی قلب و متخصصین قلب

این بخش از این شرایط آگاه هستند ولی باز اقدامی جهت رفع این مشکل

صورت نمیگیرد.پرسنل پرستاری بخش هم به مراجع زیربط گزارش نمیدهند.

گویی جان بیمار در این بیمارستان هیچ ارزشی ندارد. لطفا اطلاع رسانی

کنید تا بلکه بتوانیم صدایمان را بگوش مراجع مربوطهبرسانیم. عکس زیر

مربوط به ناحیه باسن بیماری میباشد که من دیروز مسئول پانسمان آن

بودم و خودم از آن عکس گرفتم تا عمق فاجعه مشخص شود.به جرات

میتوانم بگویم بیش از 90 درصد و یا بهتر است بگویم 100% بیماراتی که از

اتاق عمل به بخش انتقال مییابند با این مشکل مواجه هستند   توضیحات

تکمیلی: در اتاق عمل برای جوش دادن و اتصال بافت های جراحی شده از

وسیله ای الکتریکی بنام CUATER استفاده میشود که با ایجاد حرارت

باعث جوش خوردن بافت های بریده شده و جراحی شده میشود.برای

عبور جریان برق این دستگاه به بدن بیمار لازم است تا با یک صفحه ی

فلزی مخصوص (الکترود) این جریان به بیمار متصل شود.این صفحه ی

فلزی در زیر باسن بیمار قرار داده میشود، اگر نقصی در این دستگاه وجود

داشته باشد باعث ایجاد سوختگی های شدید میشود.در عکس بالا

همانطور که مشاهده میکنید باسن بیمار به کلی سوخته است و با

برداشتن لایه های مرده و نابود شده ی پوست باسن بافت نکروزه (چربی

باسن) قابل مشاهده است و این حاکی از عمق سوختگی و عمق زیاد

تخریب بافتی دارد.حفره ی تیره ی داخل بافت چربی کانالی ایجاد کرده

است که احتمالا تا استخوان لگن ادامه دارد و همین احتمال ایجاد عفونت

های شدید استخوانی را بالا میبرد.   لطفا اطلاع رسانی کنید تا شاید

بتوانیم صدایمان را به گوش مسئولان برسانیم.))

 دوستان عزیز عکس در ادامه مطلب درج شده ٬ در صورتیکه حساس

نیستید ببینید


پ.ن1: بعضی از دوستان با دقت نمی خونن . اول اینکه این پست  نقل قول هست و

فقط پاراگراف اول رو با علامت # من نوشتم ... دوم اینکه اگه فونت بدی داره یا

عکس باز نمیشه یا رنجیدین یا ... ببخشید.


پ.ن2: من قبل ازین به وبلاگ " صبای پدر " سرزدم ولی  الان به پیشنهاد یکی از دوستان

که نظر دادن از شما هم می خوام برید سر بزنید


http://www.sabayepedar.net



ادامه مطلب
نوشته شده توسط شادی در 21:42 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/10/29

بایکوت

  منو بایکوت کردی ... حتی نخواستی بشنوی ...

نوشته شده توسط شادی در 22:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1389/10/28

شاید


   شاید اینطوری بهتره که تو نباشی...

نوشته شده توسط شادی در 18:47 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1389/10/20

بی دلیل

 

 

خود سا ن س و ر ی ...

 

امروز با یه دختر دوست شدم اسمش " ماری" هست ... در مورد کسی که دوستش داره 

باهام حرف زد .منم بهش گفتم : من همیشه فک کردم "عشق " یه جور " خودزنی ِ"  ...

عجیب به دلش نشست.  

نوشته شده توسط شادی در 21:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/10/03

پابلو نرودا

 

    سلام

  حدود ۱ سال و نیم پیش دوستی که تا حالا برام خیلی عزیز هست یه شعر یا بهتر بگم یه

   دکلمه از  پابلو نرودا ایمیل  کرد ... هرچند فک می کنه الان دیگه از زندگی من بیرون رفته

   و یادگاراشو هم برده ولی من کتابای "پابلو نرودا "رو طبق  عادت خوب کتاب خریدنم ٬خریدم

   ولی اون دکلمه رو پیدا نکردم... به هر حال شعر  زیر از پابلو نرودا هست و فک می کنم       

    جالب  باشه.

   او 

   من جنایتکاررا به دادگاه فرا می خوانم

     و به داوری بینوایانش می سپارم٬

       و[به داوری]مردگان دیروز٬ و سوختگان٬

      [و]  آنان که اکنون زبان بریده٬ لو رفته٬

     کور٬ عریان٬ زخمی٬ معلول٬

   می خواهند بی حکمی رسمی به داوری درباره تو بنشینند :

                                                                                    نیکسون!

     

      از کتاب : "انگیزه نیکسون کشی و جشن انقلاب شیلی "

          نشر : "  چشمه "    

 

 

نوشته شده توسط شادی در 21:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1389/09/30

یلدا

 

 

شب یلداتون مبارک...

 

- شب یلدا شد و میلاد خوش ایزد مهر

زایش نور از این ظلمت تاریک سپهر

شب یلدا شد و بر سفره دل باده عشق

رخ معشوقه و مدهوشی دلداه عشق

شب یلدایتان پرستاره و پرخاطره باد

 

   -   بین چگونه قناری ز شوق می لرزد

        نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

 

    -  شب یلدا شد و رفتی و از غم خوانده ام

        از این هجرت به آن شب گیسوان افشانده ام

        گذشت اما هزاران شب از آن هجران و من

        اسیر آن شب یلدای جانسوز مانده ام

 

     - سهم من از شب یلدا شاید

       قصه ای از غصه  و انار سرخی که پر از دلتنگی ست

       غم هایم بلند همانند شب یلداست

       شب یلداست

      دلم در خواب پروانه شدن بود

      ولی افسوس

      دلم در اوج رفتن روبه شمعی سوخت و من نالان

       کنار سفره ای از عشق خالی

       شبی مایوس و سرگردان  دارم امشب

- من بلندای شب یلدا را

تا خود صبح شکیبا بودم

شب شوریده ی بی فردا را

با خیال تو به فردا کردم

چه شبی بود !؟

عجب زجری بود !؟

غم آن شب که شب یلدا بود

 

 

نوشته شده توسط شادی در 21:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/09/28

طلوع نور

 

 

          کتاب " تو مشغول مردنت بودی "  گزیده ای از شعر و عکس جهان  و  ترجمه 

        " محمد رضا فرزاد " می باشد که در کنار  هر شعر یک عکس هم به انتخاب

        "شهریار توکلی"  نشانده شده  ...     

      حتی اگر چنین دیر سر رسد

      طلوع عشق و طلوع نور ٬

      از خواب بر می خیزی و شمع ها خوداخود

      روشن اند

ستارگان گرد هم می آیند و رؤیاها بر بالش ات

فرو می چکند و

عطر گرم هوا را می پراکنند.

 

حتی اگر چنین دیر استخوان هایت بدرخشند و

گور-خاک فردا در نفس هایت شعله گیرد.

     

           شاعر : " مارک استرند "

            از کتاب : " تو مشغول مردنت بودی "

           انتشارات : " حرفه هنرمند"

 

نوشته شده توسط شادی در 19:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/09/24

باز این چه شورش است...

 

                            الله

 

  

 هِیهاتْ مِنّاالْذِلَه

 

نوشته شده توسط شادی در 0:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/09/19

محرم

        پست قبلیو هم بخووون


   یه روزایی... چندین ساله پیش ... دلم برا محرم تنگ میشد( منظورم ماه محرم بود

نه محرم نوید کیا).یادمه به یکی از دوستام توی دبیرستان این مطلبو گفتم...براش جالب

بود ...الان هم دلم تنگ میشه هنوز ،ولی اینقد تو این مدت اراجیف شنیدم که حالم بد

میشه از این م دا حیای مسخره...

فک کنین تو مجلس عزای امام حسین (علیه السلام)که البته  هم خانوما و  هم آقا یون

دعوت دارن ، م داح میکروفون گرفته چشمهای خمارو ابروهای کمون توصیف می کنه ...

حضار محترم هم های های گریه می کنن... که فدای چشمات بشم عباس ...

آخه آدم بییییییپ یه کم از واقعیات بگو ...یه کم از خلق و خوشون بگو...

چرا جوونای بیچاره رو دین گریز می کنین ...به زور نماز بخوون  و روزه بگیر...که چی بشه؟

فردا سر مردم کلاه بذارم؟؟؟؟ (همه هم کلاه گذار و وردار نیستنا!!!)یه عده رو به زور

می خوان مسلمون کنن بعد اونیم که نماز می خونه یا اعتقادی برا خودش داره با

این چرندیات فراری میدن.

یکی از مطالب جالب این بود :  مداح که آقا هم بود می گفت در آخرت جام شرابی به شما میدن

که از همین اشکاتون پر شده...(  کی میتونه درین زمینه منو راهنمایی کنه که واقعاً همچین

اتفاقی میفته؟؟؟یا نمیفته؟؟؟)

- واویلا اگه بخوام از شاهکاراشون بگم که میشم وبلاگ نویس پرکار ...همین بس که چند ساله

نه ماه محرم جایی میرم نه شب احیا... خودم تو خونه اونچه باید خونده بشه می خونم


پ .ن : یه شب تو مسجد محل  ، شب احیا ، اونی که پشت میکروفون بود (یه جوجه پ ا سدار

شروع کرد به گفتن اینکه : " دیوونتم علی "  کاش اینقد راحت علی نمیگفت ... یه دفعه و ناگهانی

همین شد که :

دیوونتم دیوونه ...دیوونه دیووونه

همه خانوما که داشتن می خندیدن ...ما هم... چه طلب مغفرتی شد واقعاً

((یاد منصور بخیر : دیوونه غم نداره ... هیچ چیزی کم نداره))

اینکه همه ادعیه و قرآن رو هم غلط می خونن بماند ، اونهم تو مسجد ...

همین شد که خیلی وقته دیگه مسجد هم نمیرم


نوشته شده توسط شادی در 1:29 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/09/13

من و تراوین 2

 

  سلام

        ۱. ببخشید ازینکه بین دو پست مرتبط اینقد فاصله افتاد.

        ۲ . خوندن ِ این پست اگه سود نداشته باشه ضرر نداره...

        ۳.ماجرایی که در ادامه پست می خونید تقریباً توی همه سرورای تراوین وارد شده و ممکنه

     حتی بعضی از افراد اونو به اسم خودشون وارد کرده باشن ، اما اصل ماجرا درسته...

        از:   پروفایل " 2fun درسرور 7 " 

              تا جایی که میدونم ماجرا برای "2fun " اتفاق افتاده(برای خودم اتفاق نیفتاد)

اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف ۲۰ روز بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… روزی ۵۰۰ تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم .اما آخرین باری که حسابی غارتش کردم رفت دیگه پیداش نشد.۲ روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر محمد هستم اگه میشه با این شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب ندید.

مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر محمد باشه و نه ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش یاشم .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به محمد رسید که بهویی دیدم که مثل بجه ها شروووع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که آروم شد گفت : آقا محمد من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست زنده بمونه …. وااای چی میشنیدم پسر بچه ۱۳ ساله ای که یک ماه بیشتر از عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره . پدر محمد میگفت آزادش گذاشتن هر کاری دوس داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا پدر محمد تا میتونه سرباز بسازه و فرداش به پسرش بگه که سربازای منو زده داغون کرده و من خودم الان فارم شدم .

از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو غارت کنه و ببره سربازاش اومدن و بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بجه در روزهای آخر عمرش رو بهش بر گردوندم کار من در اومده بود روزی ۳۰ بار حمله میداد و من باید جا خالی میدادم تا بیاد جمع کنه ببره تو این بین چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسشون بود که کی حمله میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من ۲۴ ساعته حواسم بود که اگه محمد حمله زد براش منابع بذارم تا ببره حتی از ده های دیگه انتفال میدادم که سربازاش پروپیمون برگردن.و جالب تر اینکه هر دومون از این وضعیت راضی بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو جوابش اشاره به ۱۰ روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من ۱۷  ۱۸ تا دهکده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من ده چیف کنه و من اتفاقا یه ده تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و از این روند بی اندازه خوشحال بودم یک ماهی که پدر محمد گفته بود داره به مرز ۲ ماه میرسه و آرزو میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهکده هامو بدم محمد چیف کنه و هرگز روز آخر فرا نرسه .

اما ۲۰ روز پیش بهویی اکانت محمد حذف شد و من دیگر هیچ خبری از محمد نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم در این مدت تو این بی خبری بودم تا اینکه امروز ایمیلی گرفتم از پدر محمد که قسمتی از متن اون اینطوری نوشته شده بود :
امروز هفت روز از رفتن محمد من میگذرد که گویی ۷۰ سال برای من گذشت . "پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این دردو رنج این دنیا را تحمل کند ...". سرم گیج رفت با اینکه محمد رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده بودم .فسمت محمد هم همین بود .

اشکم در اومد رفتم بیرون پشت خونم یه جنگل کاجه ۲ ساعت تو جنگل فدم زدم و هر لحظه تصویری خیالی از محمد که من ندیده بودمش تو ذهنم میومد تو دلم میگفتم پسر کاش بودیو من هر آنچه دل کوچیکتو راضی میکرد برات انجام میدادم کاش عمرت بیشتر به دنیا بود و کاش خارج از دنیای مجازی دیگر لذت های زندگی رو نیز درک میکردی تو دلم گفتم ای آنکس که ندیده شناختمت برو ...به خود خدا میسپارمت
واقعا روحت شاد باشه

                پ.ن: شنیدم عکس محمد هم هست٬ اگر پیداش کردم و احساس کردم باید

            بذارم تو وبلاگ ٬ حتماْ میذارم

                یادآوری به خودم: دنیا فقط یه بازیه  مثل  تراوین و تفاوت نمی کنه تو ی کدوم سرورش

            بازی کنی....

            توضیح :

                 فارم : رعیت

                 ارتقا : بالا بردن تولید منابع یا ( شاید تعداد سربازا)

                 گریز زدن : فراری دادن سربازا به منظور اینکه از بین نروند یا از بین نبرند

                 چیف :  گرفتن دهکده ی یه بازیکن دیگه با فرستادن رئیس دهکده خودمون

 

    

 

نوشته شده توسط شادی در 20:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/08/27

من و تراوین 1

 

۱. عیدتون مبارک (دیروز)... امیدوارم بتونیم به جای اینکه قربانی خواسته های

به درد نخورمون بشیم  ... اون خواسته ها رو قربانی انسانیت و هر صفت اخلاقی

و وجدانی دیگمون کنیم. و یادمون باشه تنها یکه تازی کردن زیاد هم جالب نیست.

سلام

 

۲. نمیدونم  کدومتون و تا چه اندازه با بازی " تراوین" آشنا هستین !!!!!

 

تراوین یه بازی اینترنتی هست که من پارسال  ٬ بهمن ماه باهاش آشنا شدم البته

قبلاْ تبلیغشو توی یاهو و همین دوروبرا می دیدم ٬ولی خوشم نمیومد٬ ولی به لطف دوست بد و ...

بنده هم وارد این عرصه شدم .بگذریم از هیجان های مثبت و منفی که داره هنوز ٬ولی الان

دیگه سعی می کنیم بی خیال باشیم. همین الان یه دهکده توی سرور ۴ رو زدم حذف بشه

می خوام ترک کنم.

خوب  این تراوین هم یه کم شبیه همین وبلاگ ٬که یکی خودشو معرفی می کنه یا

 یکی دوست داره  یواشکی بمونه ...یه عده دارن بازی می کنن... بعضیا خداییش نامردی هم

می کنن...در حق ما هم نامردی کردن ولی ما هم تلافی کردیم همچین که حذف کردن

گاهی هم صاحب اکانتهایی که با هم همسایه هستن با هم دوست میشن... شماره میدن و کلاً

تریپ دوستی بر میدارن. بعضی ها هم با هم متحد میشن . بعد جنگ و ... ادامه بازی.

هر اکانت هم ممکنه خانوم یا آقا باشه... تو هر سن و شغل یا صنفی...از دانش آموز تا دانشجو

یا کارمندبانک یا یه مامان یا بابا یا ...

 البته این بازی خیلی وقت گیره و یکی از امکاناتش "پلاس" هست که بازیکن برای اینکه دهکده هاش

زود رشد کنن و جمعیتشون بره بالا پول میریزن به حساب دو نفر که صاحب بازی هستن و تا اونجا که

می دونم توی ترکیه هستن و به زعم من " دوتا ...هستن"  که خوراکشون مردم بیچاره ایرانن

 که حتی توی بازی اینترنتی هم خیلی خوب شخصیتشون رو نشون میدن... یکی مسالمت آمیزه٬

یکی نامرده٬ یکی دل میسوزونه . آدمهایی رو می شناسم که ۲۰۰۰۰۰ تومان هم تو حلق این

 بازی ریختن و نهایتاً از بازی خارج شدن پس میبینین که هزینه هم داره .به هر حال یه اجتماع

هست که واسه خودش حال و حولی داره...من از نحوه مدیریت دهکده ها و حتی مکان ساختن

ساختمونا مثل سفارتخونه ٬انبار٬ قصر و...خوشم میاد.

به قولی این بازی بیشتر به درد آدم بزرگا می خوره٬ اونهم بیکار و پولدار و اینکه ازهمه مهمتر

یهADSL یا به هر حال یه خط اینترنت همیشه متصل...فک کنین با این قطع و وصل شدنها چی

میشه این بازی؟؟؟

 

باشه باقیش پست بعدی... اگه سئوالی دارین بپرسین  بتونم جواب میدم

 پ . ن: من تو سرور های مختلف دهکده زدم و حذف کردم. از همه با حالتر سرور  اسپید بود که همه چیز

 سرعتی بود. الان هم یه اکانت توی سرور 8 هست که سعی می کنم کمتر بهش سر بزنم (در ضمن "ناتار" هاش

 هم آزاد شدن). تو سرور 7 هم یه اکانت هست که خیلی وقت میشه که سر نزدم.


نوشته شده توسط شادی در 23:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/08/12

گوش فرا دهید...

 

    گوش فرا دهید...

       

           اگر که ستارگان پرنور می شوند

           مگر نه آنست که کسی نیازشان دارد

                   که کسی بودنشان را می خواهد

          و ازینرو این اخلاط را مروارید می نامد؟

          او

          طوفان خاک آلوده ی ظهر را

                           می راند

          تا خدا می تازد

         مبادا تاخیری کند

          می گرید

          بر دستان پینه بسته ی خدا بوسه می زند

          التماسی دارد

                     ـ او ستاره ای می خواهد ـ

           این شکنجه را بی ستاره تحمل نمی تواند

           سوگند می خورد.

            از آن پس٬

            با دردش تفریح می کند

            ظاهری آرام به خود می گیرد

           به ناشناسی می گوید:

                                   "حالت که بهتر شده ٬ نه؟

                                   دیگر نباید بترسی

                                    خوب؟"

 

              گوش فرا دهید

              اگر  که ستارگان پرنور می شوند

              مگر نه آنست که کسی نیازشان دارد؟

                           که ضروری است

                                                         هر شب

              آنجا بر فراز بامها

              دست کم ستاره ای سوسو زند؟

                                                                                           ۱۹۱۳

 

          شاعر :  "ولادیمیر مایاکوفسکی"

          از کتاب : " زندگی و کار ولادیمیر مایاکوفسکی"

          مترجم: "م. کاشیگر"

                 

 

نوشته شده توسط شادی در 22:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/07/24

شادی و غم

  

        چند روز  یعنی از ۱۵/۷/۸۹  تصمیم گرفتم یه مدت با اسم " غم " بنویسم و

    با همین اسم هم این مدت  کامنت برای دوستان گذاشتم . آخه می خواستم همه 

    بفهمن من غمگینم و فقط "nobody"  متوجه شد البته همین هم خوبه ...

    ولی الان می خوام همون شادی باشم ... که هیشگی غمگین نشه ...

 

 

                    شاد باشید

 

     

نوشته شده توسط شادی در 21:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/07/17

تولد....

 

امسال  رغبت نداشتم حتی روز تولدم  رو  شادمانه در اولین ماه زیبای پاییز توی سالنامه بنویسم...

هر سال می نوشتم ٬نه برای یادآوری ولی برای یه دلخوشی ِ کودکانه ...

نمیگم ازت متنفرم چون نیستم...

نمیگم دوستت دارم به این دلیل که الان حس می کنم دیگه نیاز به گفتن نداره...

 

به تولدم

و تولدت

نزدیک می شوم به تنهایی.

همه آرزویم این بود  که

امسال با هم به پیشواز تولدمان برویم

اما تو...

دریغ  حتی از کلامی

پرسکوت بودی و مبهم

و من پر از تمنا و ساکت

حال و هوای تو عجیب مرا خزان کرده است در پاییز.

کلافه ام و پریشان

مدهوش نگاهی که نمی دانم هنوز که مرا می دید یا نه؟؟؟؟

آه که گلایه از قلبم

و اشک از چشمانم می جوشد.

هاله ای از ابر سراسر وجودم را گرفته است.

نه دستم به دستانت

نه نگاهم به وجودت

و نه گامهایم به بلندایت

هیچکدام به هیچکدام  نخواهند رسید .

یقین دارم...

اما اندوهم  به تو خواهد رسید و تورا در بر خواهد گرفت تا بعد از ابدیت

و همین به تاوان محبتم کافیست

 

     تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط شادی در 22:21 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 1389/07/15

شادی....

 

این شعر کوتاه را چندی پیش یک دوست ( آقای نویسنده ) به عنوان نظر گذاشته بود... الان هم من میارمش اینجا . البته ممکنه خیلی از شما با این شعر آشنا باشید...

  طفلی به نام شادی

   دیریست گم شده است

     با چشم های روشن براق

        با گیسویی بلند به بالای آرزو

            هرکس از او نشانی دارد

         ما را خبر کند

       این هم نشان ما:

    یک سو خلیج فارس

  سوی دگر خزر.

             ((محمدرضا شفیعی کدکنی))

 

 

نوشته شده توسط شادی در 18:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/06/19

عید فطر مبارک...



خواجه شمس الدین محمد حافظ :

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است




نوشته شده توسط شادی در 11:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/06/10

شب قدر

 

 

                         بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَن ِالرَّحِیم ِ

 إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ  ِ(۱)وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ  ِ(۲)

 لَیْلَةُ الْقَدْرِ  ِخَیْرٌ مِِّنْ أَلْفِ شَهْر  ٍ (۳)تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ

 فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْر ٍ(۴)سَلَامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْر  ِ(۵)

 

 

نوشته شده توسط شادی در 1:11 |  لینک ثابت  

شنبه 1389/06/06

سالگرد

 

دو روز پیش تولد یک سالگی وبلاگم بود ولی یادم نبود ...الان یادم اومد... همین

نوشته شده توسط شادی در 23:9 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 1389/06/03

همینجوری

 

 

سلام . مدت زیادی هست که کلاً دچار سرگشتگی هستم (از بدو تولد)و می دونم  که یه قسمت از 

همش به خاطر اینه که در همه لحظات زندگیم  به فکر همه آدمها بودم به جز خودم....

تعارف نمی کنم دارم راست می گم...همیشه کلافه و دیوونه بودم ...قبلاً بُروز نمی دادم .

حالا  گاهی نشون می دم...

چهارراهی که سرش وایساده بودم بی راهنما٬ شده  پنج راهه...

همیشه فقط بند بودم به خدا که اگه نبودم تا حالا خودمو خلاص کرده بودم ...

مثل همون بچه گیا...

 نمی دونم به این آدمهایی که مثل خودم ادعای زرنگیشون میشه ٬بخندم ٬

بی محلی کنم ٬  جوابشونو بدم؟؟؟؟ چی کار کنم؟؟؟  اینقدر ذهنشون پر شده از خیانت و

قلبشون پر از ترس و همه وجودشون شده عفونت(شاید اونها هم بی تقصیرن) که اگه بخندی٬

گریه کنی٬ چپ بری٬ راست بری٬ خودت باشی ٬ همدردی کنی...

هر کاری کنی به قول خودش سیاسته...

خوب تو کی هستی که من برات سیاست بزنم؟؟؟ اصلاً من کیم که بخوام به تو و بقیه

سیاست بزنم؟؟ تا حالا ۳-۴ بار شغل عوض کردم فقط به خاطر کج فهمی آدمها .

حالا هم بخوام کاری نداره...

علاقه و آینده زندگی و آینده اقتصادیمُ  به خاطر همین آدمهای کج فهم از دست دادم ...

خیلی راحت پا پس کشیدم ... از هر چی دوست داشتم...حتی از آدمی که دوست داشتم...

 الان هم درگیرم و نمی دونم این از ضعف من هست یا قوت من که می خوام خودم باشم ؟؟؟

من می خوام خودم باشم با همه بدیها و خوبیهام...

وقتی دارم به خاطر تو ...با تو می خندم یعنی می خندم...

اگه دل می سوزونم خوب دلم سوخته...

اگه همدردی می کنم خوب درد تو به منم نشسته...

اگه می گم فلان کارو انجام بده من پاش وایسادم ...خوب وایسادم...

چرا توی اون مغز انتزاعیت خیالبافی می کنی به بقیه هم سرایت می دی؟؟؟؟؟؟؟؟

البته تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که گاهی واقعاً یه شعله مثل نفرین درونم پا می گیره که

که دست خودم نیست...

 

    پ ن: از همون اول حوصله  وبلاگ نویسی  نداشتم (دروغ گفتم٬ الان انگیزه ندارم)

    پ ن: خسته ام از این همه دروغ و خیانت و توطئه که در حق خودم می کنم ...

    در گذشت خانم هنرمند "مهین شهابی " رو هم تسلیت می گم... روحش شاد

 

   من نمی دونم چرا کامنت میذارین بی نشونی ؟؟؟؟ ها؟؟؟ خوب بذارین ...

 

نوشته شده توسط شادی در 0:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1389/05/08

آرش کمانگیر

 

   ¤ برف می بارد ٬

     برف می بارد به روی خارو خارا سنگ.

     کوه ها خاموش٬ درّه ها دلتنگ ٬

     راه ها چشم انتظار ِ کاروانی با صدای زنگ...

 

  ¤ بر نمی شد گر زبام کلبه ها دودی ٬

    یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد ٬

    رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان ٬

    ما چه می کردیم در کولاک ِ دلِ آشفته ی دمسرد؟

    آنک ٬ آنک کلبه ای روشن٬

    روی تپّه ٬ روبروی من...

 

   ¤ در گشودندم ٬ مهربانی ها نمودندم.

    زود دانستم ٬ که دور از داستان خشم ِ برف و سوز ٬

    در کنار شعله ی آتش ٬

    قصّه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز :

 

   ¤ " گفته بودم زندگی زیباست.

     گفته و نا گفته ٬ ای بس نکته ها کاینجاست.

     آسمانِ باز ٬

    آفتابِ زر ٬

    باغ های گل٬

   دشتهای بی در و پیکر ٬

 

   سر برون آوردن  ِگل ٬ از درون برف ٬

   تاب رقص ماهی در بلور آب ٬

   بوی خاک عطر باران خورده در کهسار ٬

   خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب ٬

    آمدن ٬ رفتن ٬ دویدن٬

    عشق ورزیدن ٬

    در غم انسان نشستن ٬

    پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ٬

 

    کارکردن٬ کار کردن٬

    آرمیدن٬

    چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن ٬

    جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ٬

 

    گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ٬

    همنفس با بلبلان کوهی ِ آواره خواندن ٬

    در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن ٬

    نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن ٬

 

   گاه گاهی ٬

   زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ۲

   قصه های درهم ِ غم را ز نم نم های باران ها شنیدن ٬

   بی تکان گهواره ی رنگین کمان را

   در کنار بام دیدن ٬

 

   یا٬ شب برفی ٬

   پیش آتش ها نشستن ٬

   دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن...

 

   آری آری زندگی زیباست .

   زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.

   گر بیفروزیش ٬ رقص شعله اش در هر کران پیداست .

   ورنه ٬ خاموش است و خاموشی گناه ماست."

   ...

 

          سراینده : "سیاوش کسرایی"

          از کتاب : " آرش کمانگیر: یک منظومه "

 

 

نوشته شده توسط شادی در 13:4 |  لینک ثابت   •